داستان های 2018

خواندن مطالب ساختگی

داستان های 2018

خواندن مطالب ساختگی

وبلاگ من به آدرس جدیدی منتقل شد:mohsenstory.blog.ir

  • mohsen kamyab
اگر کسی می خواهد از وبلاگش تبلیغات شود لطفا در همین بخش آدرس وبلاگ و توضیحات وبلاگ خودش را به همین بخش ارسال نمایید تا اسم و توضیحات وبلاگ خودش در بالای وبلاگ من نوشته شود(از پیوند وبلاگ خیلی بهتر است)

این قسمت هم آمد قسمتی که شما منتظر آن بودید و اما داستان شروع می شود.

قلچماق ترسو و دیگر کسانی که در چادر بودند در جایی افتادند که صدا هایی مثل صدای چکش زنی و ابزار آلات زمین کنی می آمد. (بیچاره ها از چه جایی سر در آوردند)یکی از افراد همان جا (یعنی در چادر) زیپ چادر را بالا می کشد (به محض اینکه زیپ را کشید یکی از بیرون پای او را گرفت و او را داشت با خود می برد)(یا ابوالفضل).    قلچماق ترسو دست او را گرفت و نگذاشت که او برود. یکی از افراد داخل چادر زیپ را بالا می کشد و نگهان یک چادر دیگر روبه رویشان دیده می شود و معلوم می شود که گرفتن پای اون یارو کار یکی از افراد اون یکی چادر بوده. افرادی که در چادر مقابل بودند(یعنی چادری که قلچماق ترسو در آن بود) گفتند:پای دوستمان را برای چه کشیدید؟ اونا گفتند: راجب چی صحبت می کنی؟ همه تعجب کردند و ترسشان بیشتر شد که امکان دارد موجودات ماورایی این کا را کرده باشند.(وحالا از خودتان می پرسید که صدایه ابزار آلات کار گری چی شد؟ خواب آن هم معلوم نیست من احتمال می دهم که کار یک هیولای محلی در همان منطقه باشد) این قسمت هم تمام شد.

  • mohsen kamyab
(و بلاخره قسمت پنجم هم آمد)
قلچماق ترسو در این قسمت به جنگل می رود البته به صورت گروهی (اون عمرا تنهایی بره). حالا داستان را از دیدگاه او تعریف می کنیم. قلچماق ترسو می گوید:سلام چه خببببببببببببببر؟ کسانی در جنگل حضور داشتند به او گفتند:این دیگه چی می گه بابا. قلچماق ترسو کمی ناراحت ولی تو خودش ریخت(بیچاره) و اما هوا تاریک شد کم کم جنگل خفناک و ترسناک شد و با صدا های عجیب و غریب خود خودش را مثل هیولای جن زده جلوه میداد او در چادر قایم شده بود (قلچماق ترسو) و سایه های وحشتناکی از جلوی چشمش می گذشتند که ناگهان زیر چادر خالی شد و او با چند نفر دیگر داخل زمین می رود قلچماق ترسو می گوید نه... (جهت دریافت قسمت ششم  به ما لایک دهید (منظورم اون فلش بالا هست) من قول می دهم که قسمت بعدی طولانی تر و جذاب تر باشد.
  • mohsen kamyab

بازم یک قسمت جدید و یک احمق همیشگی (قلچماق ترسو).کسی که از سایه اش بیشتر بترسه دیگه...          خواب هیچی بریم سر داستان این شخصیت ما برای تفریح به دریا می رود و شبش خواب می بیند که روحی دارد از دریای خوفناک بیرون می آید و او را با خود می برد و فردایش آنجا را ترک نمی کند و این مضوع برای نویسنده عجیب تر است تا خودش(راستش نویسنده هه خیلی اصرار کرد که اون منطقه را ترک کنه اما او ترک نکرد.گند زد به داستان آخه مثلا قرار بود ترسو باشد اما الان خودش را شجاع نشون داد)قسمت چهارم هم تمام شد          

  • mohsen kamyab

امروز شخصیت قصه ی ما تب کرد. باورتان نمی شود نه!!! آخه اون قول بیابانی با اون هیکلش چجوری مریض شد البته زیاد مهم نیست چون چون تب کردن سایز بندی نداره و شاید اینقدر ترسو بود که ویروس ها از ترسو بودنش سوء استفاده می کردند. او حتی اینقدر ترسو است که اگر سایه اش را نبیند می ترسد چه برسد به اینکه ببیند    (قسمت سوم تمام شد)

  • mohsen kamyab

امروز قلچماق ترسو خیلی نگران است چون دیشب خواب زامبی ها را دیده بود و به محض اینکه کسی در می زد تمامه، پنجرها، پردها،درهاو... را می بست ودر زیر پتویش قایم می شد و ۵ ملحفه روی خودش می کشید عجب داستانی داریما از دست این قلچماقه اهههههه و حالا او کلاس های دوری از ترس می رود تا کمی با ترسش مقابله کند (زمان رفتن به کلاس)=قلچماق ترسو وارد کلاس شد همه ی کسانی که در آنجا بودند او را با حیرت نگاه می کردند چون نسبت به هیکلش خیلی خیلی ترسو بود کلاس شروع شد معلم داخل کلاس شد و با دیدن چهره ی همه ی افراد به جزء یک نفر تعجب کرد آن هم که همه یتان می دانید که بود(قسمت اول تمام شد)

  • mohsen kamyab
در زمان های قدیم فردی به نام قلچماق ترسو زندگی می کرد. که این بابا واقعا ترسو و بی مصرف بود ولی نسبت به ترسش هیکلی و غول بود. یک روز یکی از فامیل هایش فوت می کند و او مجبور می شود که به مردشور خانه برود. بیچاره از دیدن مردهه مو به تنش سیخ میشود ولی چون فامیلش بود زیاد نترسید شانس آورد که غریبه نبود در اون صورت چی می شد!!! قسمت اول تمام شد
  • mohsen kamyab